...و كلكين نگاه ات وا نمي شد
كسي با خلوتم يكجا نمي شد
و در شهري دوبيتي مي سرودم
كه يك خواننده هم پيدا نمي شد.
***
غزل
درپي غربت ما دست نصيبي بوده
زندگي هم بخدا جنگ عجيبي بوده
زندگي عزت مهمان مسافر چه كند
زندگي سفره ي بي نان غريبي بوده
زندگي لذت شريني كه تلخي دارد
زندگي كرم درونخواره ي سيبي بوده
ما فقط زورقي ديدم و كناري چه خبر؟
چه تلاطم ،چه فراز و چه نشيبي بوده
هجرت ما به دياران افق بيهوده است
زندگي منزل بسيار قريبي بوده
دو بیتی
غم غربت ، غم دوری چه رنگ است؟
غروب تلخ مجبوری چه رنگ است؟
کسی که نوبهاری را ندیده است
چه می داند گل سوری چه رنگ است؟!
غزل
گناه موسم وباران و روزگار نبود
نصیب دهکده ی خرد ما بهار نبود
میان چادر سبز چنار خواهم خفت
به این بهانه بباغ آمدم چنار نبود
و نسل باغچه را پیش چشم من کشتند
چرا که نزد من ساده اختیار نبود
که قطره ، قطره سر پرتگاه پلک کسی
مرا به بود و نبود خود اعتبار نبود
و زندگی به چه تاری مرا به دار کشید !
برای گردن من ریسمان دار نبود ؟
شب را بشکاف و رهگذر پیدا کن
یک روزنه تا بام سحر پیدا کن
خورشید ات اگر شکسته در ساحل شب
یک ساحل و خورشید دگر پیدا کن.
۲
ای کاش که پر کشم کبوتر گردم
پر وا کنم و پرزده پر پر گزدم
ای کاش که روشنی شود بار دگر
بالک زده تا دهکده ام برگردم
۳
برخیز و برو که در بدر میمانی
تنها سر زانوی که سر میمانی؟
شب رفت و ستاره رفت اگر گریه کنی
از لذت دیدن سحر میمانی !
آبشار و شعر شر شر ما دوتا
نوبهار و خنده ی تر ما دوتا
ما بهم بیش از نفس خو کرده ایم
کودک و پستان مادر ما دوتا
ما دو بازیگر تماشا چی خود
بازی و میدان و داور ما دوتا
ما دو راهی در گذرگاه وفا
منزل مجهول و باور ما دوتا
تاغزل گویم تصور می شوی
شاعر و احساس بر تر ما دوتا
لذت درد مرا حس می کنی
مثل یک جان و دو پیکر ما دوتا
بی تو خون از راه رگ ها نگذرد
قلب و تک تک های یکسر ما دو تا
خانم بیاد باغ بیاور که خسته ام
یک چای سبز داغ بیاور که خسته ام
خانم به یاد باغ غریبم ٬برای من
آرامش دماغ بیاور که خسته ام
خانم دوباره شب شده با خنده های خود
در کلبه ام چراغ بیاور که خسته ام
دورا ز صدای کشمکش نان و زند گی
از یک غزل سراغ بیاور که خسته ام
خانم پرنده یی که بخواند برای ما
حتا اگر کلاغ بیاور که خسته ام.


